داستان...
پسره به دختری که تازه باهاش دوست شده بود
میگه : امروز وقت داری بیای خونمون؟
دختره : مامانم نمیذاره با چه بهونه ای بیام؟
پسره : بگو میخوام برم استخر..
دختره اومد خونه دوست پسرش
پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن،
برو تو حموم موهاتو خیس کن!
وقتی دختره میره حموم،پسره به دوستاش زنگ میزنه...
پسره و دوستاش یکی یکی...
این آخری که رفت حموم دیدن این دیر کرد ،
رفتن حمومو یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو باهم زدند
و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم
نوشته : نامردا خواهرم بود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 12:35 توسط ایدا
|