من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی
من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی
من عاشق عشقای اینجوریم...
خیلی داستان قشنگیه...
اونقد خوشم اومد که گذاشتمش تو وبم.
بخونی خوشت میاد...:
پسر : ضعیفه! دلمون برات تنگ شده بود...اومدیم زیارتت کنیم!
دختر : تو باز دوباره گفتی
ضعیفه؟؟؟
پسر : خوب... «منزل» بگم چطوره !؟
دختر : واااای... از دست
تو!!!
پ: باشه... باشه...ببخشید «ویکتوریا» خوبه ؟
بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم...

دل همین است دیگر ...
می نشیند برای خودش رویا میبافد .
آرزوهای بی جا می کند ...
مثل آرزوی بوییدن عطر مردانه ات
مثل آرزوی بوسه های حریصانه و
تکثیر شیرین یک گناه در آغوشت
مثل عاشقانه تسلیم شدن مقابل هوس هایت !
مثل ...
میدانی ! ؟
باز هم آسمان و ریسمان بافته ام !
تمامی ماجرا همین است :
من جز تو هیچ آرزویی ندارم !


تمام خستگی هایت را یکجا میخرم …
تو فقط قول بده صدای خنده هایت
را به کسی نفروشی . . .

گرما یعنی نفس های تو ،دست های تو ،
آغوش تو . . . !

بادبادک ها هرچقدر هم که اوج بگیرند
هنوز با نخ اسیر زمین اند !
من اما با تو …
با آغوش گرمت …
با تمام بوسه هایت …
روی همین زمین به اوج میرسم

نــه مـن دستــهـایـش را رهـــآ مــیکنــم...
نــه او دلش مـی آیــد از مـن جــدا شــود...
همیـشــه و همـــه جــا بـا همیــــم،
مـن و تنهـــــایـی...
